تبليغاتX
خطـــی برای دلتنــــــگی

خطـــی برای دلتنــــــگی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

باورم سخته كه من دارم بدون تو  به زندگيم ادامه ميدم ....

 

نميدونم هيچوقت به اين فك كردي كه اگه با هم بوديم خوشبخترين آدمهاي دنيا

 بوديم؟؟!! (هيچوقت نخواستي اينو بپذيري)

 

نخواستي و نموندي و هستي منو به آتيش كشوندي...

 

جسممو دادم به غير از تو ولي روح من مال  تو تا ابد...اينو باور كن ... زندگيم با

 خاطرات تو داره ميگذره و خاطراتم با تو تنها دليل زنده بودنمه ...

 

فك كردي با رفتنو نخواستنت همه چي تموم ميشه ؟ نه .... اين منم كه دارم ذره ذره

 ميسوزمو مرگ خودمو از خدا ميخوام ....

 

ما کاروان کوچک همراه بوده ايم

اي اف بر اين جدايي

کز تند باد او

ناگه چراغ قافله خاموش مي شود

وندر شبي سياه در شوره زار عمر

هر يک ز ما ميرود به کوره رهي غريب

وز ياد روزگار فراموش مي شود....

 

فك نميكردم بعد تو زندگي جريان داشته باشه ولي داره ... داره و من بايد زجر بكشم

 و آب بشم تا اين زندگي تموم شه و تو با لذت زندگي منو ببيني و خوشحال باشي

 كه رفتي و منو تنها گذاشتي...

 

نميدوني يه وقتايي چه جوري دلم برات تنگ ميشه ... من فك نكنم هيچكسم تو دنيا

 منو اون اندازه كه تو دوست داشتي دوست داشته باشه!!!!! ولي تو

 رفتي ...رفتي ....و هم من باختم هم تو.....و بعد از رفتنت باران چه معصومانه

 ميباريد...

 

بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست

کوه غصه از دلم رفتني نيست

حرف عشق تو رو من با کي بگم

همه حرفا که آخه گفتني نيست

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:20 توسط ندا | |

ای غم من مونس من شبها درازه


سوزم از این غم چه کنم که چاره سازه


گریه تو خنده تو پر از نیازه


این دل غم دیده من در سوز و سازه


سرد وخموش دل من


نامهربون دل تو


تا کی باید تنها باشه

این دل دیوونه من


مثل یه رسوای که دل آتش زده جان وتنم


من خونه ای سرد و خموشم


من مستم و من باده نوشم


بار غمت بر دل نشسته پیوند یاری ها گسسته


امشب چه گویم با دلم دیگر نمیایی برم


امشب چه گویم با دلم دیگر نمیایی برم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 14:19 توسط ندا | |

ببین اندام تنهاییم را


که در لحظه های خاکستری


در انتظار طلوع خورشید است

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 15:33 توسط ندا | |

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند،

 

 ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 

 اسراف محبت است

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 11:57 توسط ندا | |

همه چیز را یاد گرفته ام !
 
 
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
 
 
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
 
 
تو نگرانم نشو !!
 
 
همه چیز را یاد گرفته ام !
 
 
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
 
 
یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !
 
 
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…
 
 
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
 
 
تو نگرانم نشو !!
 
 
همه چیز را یاد گرفته ام !
 
 
یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..
 
 
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!
 
 
یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
 
 
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….
 
 
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
 
 
اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …
 
 
که چگونه…..!
 
 
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …
 
 
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….
 
 
تو نگرانم نشو !!
 
 
فراموش کردنت” را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت
 
 
من دلــم میـگـــیرد.....وقتی میــنویسم تـــنــهـا بـــرایِ تـــو و
 
هــمـــه میـخــوانــنـد الا تــــــــو......!
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 8:24 توسط ندا | |

همه ميگن كه تو رفتي

همه ميگن كه تو نيستي

همه ميگن كه دوباره

دل تنگمو شكستي

دروغه

چجوري دلت ميومد منو اينجوري ببيني

باستاره ها چه نزديك منو تودوري ببيني

همه گفتن كه تو رفتي ولي گفتم كه دروغه

دروغه

دروغه

همه ميگن كه عجيبه اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه تا ابد اينجا ميمونم

بي تو و اسمت عزيزم اينجا خيلي سوت وكوره

ولي خب عيبي نداره دل من خيلي صبوره

صبوره

همه ميگن كه تو نيستي

همه ميگن كه تو مردي

همه ميگن كه تنت رو

به فرشته ها سپردي

دروغه

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 16:30 توسط ندا | |

روز اولی که اومدم وبلاگ رو بسازم توی راه آینده پیام پریای عزیزم این

 کارو واسم کرد واسه اسمش کلی تو سرو کله هم زدیم که آخرش

 بخاطر قلب گنجشکی من به آسمون صورتی نامگذاری شد... و از اون

 موقع رنگ آسمون حالت روحی هر کسی رو میگفت ... آسمون صورتی

 یعنی نه غم نه غصه ... نه فکرو خیال بیهوده یعنی بیخیال دنیا...

 

گهگداری یه خرابکاری کوچولو آسمونمونو قهوه ای میکرد ولی دیگه

 همیشه صورتیه صورتی بود...

 

اون روزها هر روز عاشق بودیمو روز بعد فارغ  زندگی رو فقط توی

 همون لحظه میدیدیم...

 

گذشت ... گذشتو زندگی چهره جدیدی از خودش رو برای هرکدوم از ما

 نشون داد... من طعم تلخ مرگ ، جدایی و حتی عشق آتشین رو دیدم

 و چشیدم...

 

من آسمون خاکستری رو با چشای خودم دیدم ... دیگه خنده ها

 مصنوعی شد ، دیگه نگاهها مهربون نبود دیگه هیچ چیز و هیچ جا

 صورتی نبود هر کدوم از ما توی مسیر جدیدی قرار گرفتیم دیگه دلا از

 هم خیلی دور شد...

 

الان که اینا رو مینویسم سه روزه شبانه روز اشک میریزم و اگه هر

 کدومتون بیایید منو ببینید عمرا باور کنید این دختره منم !!! ندا با

 چشمای ژاپنی و من باید باز هم شروع کنم و باز هم بسازم...

 

خسته شدم ... بریدم... الان دیگه آمادگی مرگ رو دارم با آغوش باز...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 11:48 توسط ندا | |

اگر اسمی از تقدیر را نشنیده بودم نمی دانستم این سرنوشت اندوهبار که

 در هاله ای از درد خود را در مقابل دیدگانم می رقصاند چه بنامم؟

تو ای بهترینم نمی دانم پس از خواندن این مکتوب سوخته مرا چه می نامی؟

 هر چه تو گویی همانم چون هر چه شدم از تو شدم.

چگونه به شکستنم راضی شدی؟ چگونه پای از دلم کشیدی ؟ دلت چگونه

 آرام گرفت؟

به من هم یاد بده رسم فراموشی را !!!

تو که تنهایم کردی رفتی آرام تر از نسیم صبح بی صداتر از باد

" به خدا هیچ و هیچ تر از هیچم بدون طرح چشمانت "

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 16:8 توسط ندا | |

من عاشق توام یک لحظه شک نکن

ازین جایی که من هستم,تموم شهر معلومه

 
کنارم خیلی ها هستن,دلم پیش تو آرومه


به من بدبین نشو هرگز بگو چی بوده تقصیرم

 
بجز آرامش و حسی که از صدات میگیرم

 
بدبین شدی چرا باور نمیکنی

 
تنهایی منو کمتر نمیکنی

 
طوفان نشو منو یک قاصدک نکن

 
من عاشق توام یک لحظه شک نکن


اگه دلتنگ باشی تو مثل بارون شروع میشم


که با هر قطره ی اشکت منم که زیر و رو میشم

 
همیشه ساده رنجیدی همیشه سخت بخشیدی

 
تو رو میبخشم این لحظه شاید بازم منو دیدی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 15:51 توسط ندا | |

هم موسم بهار طرب خیز بگـذرد
 
هم فصل ناملایم پاییز بگذ رد
 
گر نا ملایمی به تو کرد از قـضـا
 
خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 9:15 توسط ندا | |

Design By : Mihantheme