تبليغاتX
خطـــی برای دلتنــــــگی


خطـــی برای دلتنــــــگی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

You are my heart, my hope, my help,
The passion that is me,
The whole of which I am a part,
My peace, my ecstasy.
You are my future, present, past,
My ship, my sail, my ocean,
The wind that brings me home again,
The home for every motion.
You live within me, yet I am
Without you all alone.
With you I am full of light;
Without you I am stone.
Is this foolish? Yes, perhaps,
But also it is true.
I think of life as something I
Can spend with only you.
Ah, my love! Love longs for such
Sweet celebrants as this!
Love is a burden and a joy,
Slavery and bliss
.


پ.ن ۱:اینا همش بخاطر این کلاس زبانه وگرنه ما رو چه به این چیزا

پ.ن ۲ : دلم واسه شب به شب و سامسون (پسرای سریال تنگ شده )

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:38 توسط ندا | |

وای که چقد دلم واسه همتون تنگ شده بود....!!!

مردم از بی اینترنتیاز وقتی راه آینده عمرش داد به شما (دو ماهی

 هست) دیگه حالی نبود بری دنبال اینترنت از جای دیگه. امشب دیدم دیگه

 نمیشه رفتم یه کارت خریدم که از دلتنگی در بیام (این پریا ۳۰ سال که می

 خواست یه کارت ناقابل واسه ما بگیره)

جونم واستون بگه خیلی روزهای سختی رو گذروندم امشبم اومدم بگم

 واسم دعا کنید

شاید خدا گره از کارم باز کنه

از دور روی ماه همتون رو می بوسم

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:36 توسط ندا | |

http://i16.tinypic.com/2a9bm08.jpg

دیگر گاو ماما نمی كرد. گوسفند بع بع نمی كرد. سگ واق واق نمی كرد .كه بگویند حسنك كجایی؟! آنها از گرسنگی مردند!

دیر وقت بود. حسنك به خانه نیامده بود. حسنك مدت زیادی است كه دیگر به خانه نمی آید. او از روستا و خانه‌ی خودش متنفر شده بود و آنجا را ترك كرده است. حسنك الان در شهر است. دیگر از آن لباس و لهجه‌ی روستایی‌اش خبری نیست. او در شهر شلوار جین و تی شرت تنگ به تن می كند. هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات مدتی در اطاق كرایه‌ایش در جنوب شهر جلوی آینه می ایستد و به موهایش ژل می زند. سپس در میدان انقلاب كوپن خرید و فروش می كند. ظهرها حسنك به كافی نت می رود و با نام مستعار دی جی اچ با تعداد زیادی چت می كند و قرار ملاقات می گذارد. كبرا دوست سابق حسنك كه در چت روم متوجه این كار حسنك شده بود تصمیم بزرگی گرفت. او دیگر از حسنك متنفر شده و تصمیم داشت با پتروس دوست شود چرا كه پتروس همیشه آن لاین بود. پتروس حوصله‌ی بیرون رفتن و گشت و گذار نداشت. عشق پتروس اینترنت و چت كردن بود. به همین خاطر وقتی سد سوراخ شد كسی آنجانبود تا انگشتش را در سوراخ بكند. سوراخ بزرگ و بزرگتر شد تا سد شكست و شهر را آب برد. بیچاره پتروس مثل بقیه‌ی مردم شهر جلوی كامپیوترش غرق شد.

بعد از مرگ پتروس كبرا تصمیم گرفت با ریزعلی دوست شود. اما ریزعلی نیز غروب كه می شود جلوی مدرسه دخترانه‌ی روستایشان زنجیر می چرخاند و مرتب دست به ریش مدل لنگریش می كشد. چند روز پیش كه كبرا برای دیدنش با قطار عازم روستای آنها بود ، كوه ریزش كرد و قطار پس از برخورد با سنگها به ته دره افتاد. ریزعلی از این جریان اصلا بی خبر بود. او كارهای مهم تری جلوی آن مدرسه داشت.

كوكب خانم همسایه ریزعلی ، هر روز صبح سر صف شیر جلوی مغازه‌ی روستایشان با مغازه دار دعوایش می شود. آخر او می گوید این آب سفید كه فقط شبیه شیر است. مغازه دار هم می گوید آن را به همان صورت از چوپان دروغگو خریده است. هرچند كه روی شیشه های آن آرم استاندارد خورده است. چوپان دروغگو الان صاحب تمام مزارع و گاوداری هاست. چوپان دروغگو تعداد زیادی كارگر و چوپان دروغگو استخدام كرده است. امروزه همه‌ی اهالی روستا وشهر او را الگو قرار داده اند . چرا كه به خاطر دروغ هایش خیلی ثروتمند و دارای اعتبار شده است . . .

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:41 توسط ندا | |

اين متن انقدر زیباست که من بالای 10 دفعه خوندمش

http://www.universetoday.com/am/uploads/2005-1014ngc2403-full.jpg

..آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود.

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:20 توسط ندا | |

http://www.farhangsara.com/food/olovieh.jpg

سالادالويه.....سحري....يادش بخير بچه بودم...لييييييک لييک ليک!

اين عکس هيچ شباهتي به سالادالويه ديشبي نداره!!

ولي طعم اون فوق العاده بود.


نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:6 توسط ندا | |


http://inlinethumb02.webshots.com/31105/2661585680103331880S425x425Q85.jpg

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امید را از دست داد زیرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.

می‌گویی "این غیر ممكن است"، خداوند پاسخ می‌دهد: "همه چیز ممكن است".

می‌گویی "هیچكس واقعاً مرا دوست ندارد"، خداوند پاسخ داد: "من تو را دوست دارم".

می‌گویی "من بسیار خسته هستم"، خداوند پاسخ داد: "من به تو آرامش خواهم داد".

می‌گویی"من توان ادامه دادن ندارم"، خداوند پاسخ داد "رحمت من كافی است".

می‌گویی "من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم"، خداوند پاسخ داد "من گام‌های تو را هدایت خواهم كرد".

می‌گویی "من نمی‌توانم آن را انجام دهم"، خداوند پاسخ داد "تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی".

می‌گویی "آن ارزشش را ندارد"، خداوند پاسخ داد "این ارزش پیدا خواهد كرد".

می‌گویی "من نمی‌توانم خود را ببخشم"، خداوند پاسخ داد "من تو را ‌بخشیده‌ام".

می‌گویی "من می‌ترسم"، خداوند پاسخ داد "من روحی ترسو به تو نداده‌ام".

می‌گویی "من همیشه نگران و ناامیدم"، خداوند پاسخ داد "تمام نگرانی‌هایت را به دوش من بگذار".

می‌گویی "من به اندازه كافی ایمان ندارم"، خداوند پاسخ داد "من به همه به یك اندازه ایمان داده‌ام".

می‌گویی "من به اندازه كافی باهوش نیستم"، خداوند پاسخ داد "من به تو عقل داده‌ام".

می‌گویی "من احساس تنهایی می‌كنم"، خداوند پاسخ داد "من هرگز تو را ترك نخواهم كرد".

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط ندا | |

رنگين كمان پاداش كسانيست كه تا آخرين قطره زير باران ميمانند.

http://www.eaas.co.uk/images/atmospheric_optics/rainbow.jpg

دلم پرواز می خواهد به دوردست ها...

به سرزمینی دور که فقط در آن باران ببارد..

و اندکی آفتاب، فقط بخاطر وجود رنگین کمان...

و فقط خدا باشد و من و باران و عشق و رنگین کمان...


پ.ن : شاید این همون رنگین کمونی باشه که من و پریا از زیرش رد شدیم


نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:14 توسط ندا | |

حس خوبه با تو بودن دیگه با من آشنا نیست

شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست

من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم

توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

واسه قلبه صد تا عاشق، زیر پنجرت می خوندم

توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم

اگه بارونی نباشه واسه ریشه درختم

تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم

توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

سفرت بی انتها بود واسه قصه شب من

چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم

دست خوبه مهربونی یاورت باشه عزیزم

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:38 توسط ندا | |

http://tbzpro.persiangig.com/Newimage/Lovely.jpg

ای که تويی همه کسم

بی تو می گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی ميخوام می رسم

به هرچی ميخوام می رسم

وقتی تو نيستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من ميتونه بدون تو زنده باشه

ای که تويی همه کسم

بی تو می گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی ميخوام می رسم

به هرچی ميخوام می رسم


پ.ن : لطفا به خودتون نگیرید(قابل توجه بعضی ها)

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:55 توسط ندا | |

و خدایی که دراین نزدیکی است


                 لای این شب بوها پای آن کاج بلند


                                      روی آگاهی آب روی قانون گیاه

http://i18.tinypic.com/330woyc.jpg

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:4 توسط ندا | |


Design By : Night Skin